مرد
مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران
در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد ..
به محض شروع حرکت قطار
پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان
شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس
میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی ،
هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان ، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و
پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵
ساله رفتار میکرد متعجب شده بودند…
ناگهان جوان دوباره با
هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه ، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج
جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران
شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را
بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد ، آب روی من چکید .
زوج جوان دیگر طاقت
نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه
نمیکنید ؟
مرد مسن گفت: ما همین
الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند
ببیند.
نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 21:45 توسط اسحاق |

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود، کشاورز
گفت:برو در آن قطعه زمین بایست من سه گاو نر
را آزاد می کنم
اگرتوانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو
خواهم داد.مرد قبول کرد، در طویله اولی که باز شد باورکردنی نبود
بزرگترین و
خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود بيرون
آمد. گاو با سم به زمین می کوبید
و به طرف مرد جوان حمله برد
جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در
طویله که
باز شد گاوی کوچکتر از قبلی بيرون آمد جوان پیش خودش گفت :
منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این
ارزش جنگیدن ندارد.سومین در طویله
هم باز شد و همانطور که فکر
میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش
دیده بود
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز
کرد تا دم گاو
را بگیرد اما.........گاو دم نداشت!!!!
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی
است اما اگر به آنها اجازه رد
شدن بدهیم ممکن است که دیگرهیچ وقت نصیبمان نشود
برای همین
سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 19:27 توسط اسحاق |
سوالاتی که در زیر می بینید، آزمون ورودی دانشگاه ایرلند هستند. 4 سوال، هر
کدام 25 امتیاز و فقط 1 دقیقه وقت ! آیا شما می توانید به این سوالات پاسخ
درست دهید؟ جواب ها در ادامه مطلب آمده است.

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 22:51 توسط اسحاق |
اديسون در سنین پيري پس از كشف چراغ برق يكي
از ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه
مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد. اين آزمايشگاه بزرگترين عشق
پيرمرد بود هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به
بازار شود.
در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره
آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا"
كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموران فقط جلوگيري از گسترش آتش به
ساير ساختمانها است آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد
رسانده شود.
پسر با خود انديشيد كه احتمالا" پيرمرد با
شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل
حادثه رساند و با تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي
نشسته و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند.
پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار
ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش به سر مي برد ناگهان پدر سرش را
برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سرشار از شادي گفت: پسرم تو اينجايي مي
بيني چقدر زيباست! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟ حيرت آور
است! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به
وجود آمده است! واي خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا
بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره
زيبايي را خواهد داشت.نظر تو چيه پسرم؟
پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام
زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟ چطـور مي تواني؟
من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟
پدر گفت:پسرم از دست من و تو كه كاري
برنمي آيد مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند در اين لحظه
بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد.
در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن
فردا فكــر مي كنيم. الان موقع اين كار نيست به شعله هاي زيبا نگاه كن كه
ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا" در
آزمايشگاه جديدش مشغول كار شد و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط
صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع
نمود.
«روحش شاد»
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 23:21 توسط اسحاق |