تبليغاتX
حیاط خلوت
منوي اصلي وبلاگ
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
آر.اس.اس وبلاگ
مطالب تازه
دروغ شرافت مندانه
قضاوت زود
اولين شانس در زندگي
نمونه سوالات عجیب امتحان ورودی دانشگاه ایرلند
اديسون در سنین پيري
درسي از پروانه
يك داستان زيركانه
7 مانع موفقیت
رفتارهاي "مردانه"موردعلاقه خانمها
حالا دیگه نمیشه بخندی
شباهت ازدواج كردن و سربازي رفتن
روش هاي دوست پسر پيدا کردن ...
یک تست هوش جالب
چگونه دل پسرها را ببریم!!!!
10 جمله ای که آقایون از شنیدنش وحشت دارند
آزار دهنده ترین کارهایی که خانم ها انجام میدهند
آرشيو وبلاگ
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
طراح قالب
قالب بلاگفا

حیاط خلوت

روزی وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت.
آیا این تبر توست؟’ هیزم شکن جواب داد: ‘ نه’ فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره هیزم شکن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد. یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید: چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. ‘ تو تقلب کردی، این نامردیه
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز ‘نه’ می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز میومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز ‘نه’ میگفتم، تو میرفتی و با زن خودم میومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.
نکته اخلاقی: هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده!!!


نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 22:17 توسط اسحاق |
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد ..
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی ، هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان ، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد متعجب شده بودند
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه ، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد ، آب روی من چکید .
زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید ؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.


نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 21:45 توسط اسحاق |



مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود، کشاورز

گفت:برو در آن قطعه زمین بایست من سه گاو نر را آزاد می کنم

اگرتوانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو

خواهم داد.مرد قبول کرد، در طویله اولی که باز شد باورکردنی نبود

بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود بيرون

آمد. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد

جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که

باز شد گاوی کوچکتر از قبلی بيرون آمد جوان پیش خودش گفت :

منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این

ارزش جنگیدن ندارد.سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر

میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز

کرد تا دم گاو را بگیرد اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد

شدن بدهیم ممکن است که دیگرهیچ وقت نصیبمان نشود برای همین

سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.


نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 19:27 توسط اسحاق |
سوالاتی که در زیر می بینید، آزمون ورودی دانشگاه ایرلند هستند. 4 سوال، هر کدام 25 امتیاز و فقط 1 دقیقه وقت ! آیا شما می توانید به این سوالات پاسخ درست دهید؟ جواب ها در ادامه مطلب آمده است.




ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 22:51 توسط اسحاق |

اديسون در سنین پيري پس از كشف چراغ برق يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي  كرد. اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.

در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا" كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموران فقط جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود.

پسر با خود انديشيد كه احتمالا" پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند.

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش به سر مي برد ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سرشار از شادي گفت: پسرم تو اينجايي مي بيني چقدر زيباست! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟ حيرت آور است! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت.نظر تو چيه پسرم؟

پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟ چطـور مي تواني؟ من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟

پدر گفت:پسرم از دست من و تو كه كاري برنمي آيد مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد.

در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكــر مي كنيم. الان موقع اين كار نيست به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت! 

توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا" در آزمايشگاه جديدش مشغول كار شد و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع نمود.

 

«روحش شاد»


نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 23:21 توسط اسحاق |
وباز هم عشق...(مينو جون)
ترفندستان
درباره وبلاگ

سلام
خیلی خیلی به حياط خلوت خوش آمدید . اگه خواستيد كه حرفي بزنيد يا چيزي بگيد فقط با لحني آروم بگيد چون اينجا حياط خلوته و امكان داره كه همسايه ها صداتونو بشنون و ناراحت بشن
امیدوارم مطالب مورد استفادتون قرار بگیره.


پروفايل من
لينك دوستان
ناگفته ها (مهتاب)
مكانيك پايان تمام مهندسي هاست (رضا مسعودي نژاد)
خاكستر عشق (ستاره)
آسمانيها (ستاره و رضا)
ستاره پرتغالي (نگار)
سرگيجه هاي تارا (تارا)
انجمن دوستانه (ايمان)
رز سياه (سمانه)
قلم ايراني (صداقت)
شبهاي مهتابي (مهتاب)
مهديه و لاله
شب عاشقونه من 2 (جوداك)
من دخترم (مرجان)
شعر هاي پائيزي (نرگس)
بيا از عشق بگوييم (نورا)
ASHK (مهديه)
دنياي ماشين (رضا)
سلطان عشق (آرش)
براي بودن با تو (زهرا)
خوشبوترين گلها (افشين)
خیال سبز (مهديس)
نفرین به عشق (شهره)
۩۩۩ خفن ترین سایت تفریحی فیلترشکن وکلی مطالب عاشقانه۩۩۩ (امین)
ترجمه هایی از ادبیات دنیای اسپانیایی زبان (رامین مولایی)
دلنوشته های ساغر (ساغر)
آریا و اتفاقات (آریا)
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست (آلوچه خانم)
پاورقي (سيروان)
قصه ي عشق (فرانك)
نمي دونم (مهتاب)
فرياد تنهايي (عيسي)
تقدیم به تنهاعشق زندگیم امین عزیزم (فائزه)
و باز هم عشق (مينو)
کلبه تنهایی (سحر)
پايگاه آموزشي سرگرمي گلبرگ (محمدجواد)
هر جای دنیایی دلم اونجاست (الهه)
عاشق (ندا)
ترفندستان (مسعود)
هاني چت (عرفان)