تبليغاتX
حیاط خلوت
منوي اصلي وبلاگ
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
آر.اس.اس وبلاگ
مطالب تازه
فرآیند پیری
ارزیابی عملکرد
دزد با وجدان
دروغ شرافت مندانه
قضاوت زود
اولين شانس در زندگي
نمونه سوالات عجیب امتحان ورودی دانشگاه ایرلند
اديسون در سنین پيري
درسي از پروانه
يك داستان زيركانه
7 مانع موفقیت
رفتارهاي "مردانه"موردعلاقه خانمها
حالا دیگه نمیشه بخندی
شباهت ازدواج كردن و سربازي رفتن
روش هاي دوست پسر پيدا کردن ...
یک تست هوش جالب
آرشيو وبلاگ
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
طراح قالب
قالب بلاگفا

حیاط خلوت





چند دوست قديمی که همگی ٤٠ سال سن داشتند می‌خواستند باهم قرار بگذارند که شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران‌های مختلف سرانجام باهم توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا خدمتکاران خوشگلی دارد.


١٠ سال بعد که همگی ٥٠ ساله شده بودند دوباره تصميم گرفتند که شام را با همديگر صرف کنند. و پس از بررسی رستوران‌های مختلف، سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا غذای خيلی خوبی دارد.


 
١٠ سال بعد در سن ٦٠ سالگی، دوباره تصميم به صرف شام با همديگر گرفتند و سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا محيط آرام و بی‌ سر و صدايی دارد.


١٠ سال بعد در سن ٧٠ سالگی، دوباره تصميم گرفتند که شام را با هم بخورند و سرانجام پس از بررسی رستوران‌های مختلف تصميم گرفتند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا هم آسانسور دارد و هم راه مخصوص برای حرکت صندلی چرخدار.


و بالاخره ١٠ سال بعد که همگی ٨٠ ساله شده بودند يکبار ديگر تصميم گرفتند که شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران‌های مختلف سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا تا به حال آنجا نرفته‌اند


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 18:25 توسط اسحاق |

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.

مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.

پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟

زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد!

پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او انجام مي دهد انجام خواهم داد!

زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.

پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.

مجددا زن پاسخش منفي بود.

پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.

مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.

پسر جواب داد: نه ممنون، من خودم کار دارم و فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند!


آيا ما هم ميتوانيم چنين ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟


نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 19:17 توسط اسحاق |

گویند روزی دزدی در راهی ، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم ، نه دزد دین. اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال ، خللی می یافت ، آن وقت من ، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.


نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 21:37 توسط اسحاق |
روزی وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت.
آیا این تبر توست؟’ هیزم شکن جواب داد: ‘ نه’ فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره هیزم شکن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد. یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید: چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. ‘ تو تقلب کردی، این نامردیه
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز ‘نه’ می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز میومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز ‘نه’ میگفتم، تو میرفتی و با زن خودم میومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.
نکته اخلاقی: هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده!!!


نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 22:17 توسط اسحاق |
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد ..
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی ، هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان ، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد متعجب شده بودند
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه ، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد ، آب روی من چکید .
زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید ؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.


نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 21:45 توسط اسحاق |
وبازهم عشق (مینوجون)
PageRank
درباره وبلاگ

سلام
خیلی خیلی به حياط خلوت خوش آمدید . اگه خواستيد كه حرفي بزنيد يا چيزي بگيد فقط با لحني آروم بگيد چون اينجا حياط خلوته و امكان داره كه همسايه ها صداتونو بشنون و ناراحت بشن
امیدوارم مطالب مورد استفادتون قرار بگیره.


پروفايل من
لينك دوستان
سكوت من بلندتر از فرياد است (مهتاب)
مكانيك پايان تمام مهندسي هاست (رضا مسعودي نژاد)
خاكستر عشق (ستاره)
آسمانيها (ستاره و رضا)
ستاره پرتغالي (نگار)
سرگيجه هاي تارا (تارا)
عكس نما (وروجك)
رز سياه (سمانه)
قلم ايراني (صداقت)
شبهاي مهتابي (مهتاب)
sosyete.kizlar (مهديه)
شب عاشقونه من (جوداك)
من دخترم (مرجان)
شعر هاي پائيزي (نرگس)
بيا از عشق بگيم (نورا)
ASHK (مهديه)
دنياي ماشين (رضا)
سلطان عشق (آرش)
براي بودن با تو (زهرا)
خوشبوترين گلها (افشين)
خیال سبز (مهديس)
نفرین بر عشق (شهره)
love = alone (امين)
رامين مولايي (رامین مولایی)
دلنوشته های ساغر (ساغر)
آریا و اتفاقات (آریا)
دختر تنهاي شب (آلوچه خانم)
پاورقي (سيروان)
قصه ي عشق (فرانك)
دور (مهتاب)
فرياد تنهايي (عيسي)
و باز هم عشق (مينو)
کلبه تنهایی (سحر)
پايگاه تفريحي گلبرگ (محمدجواد)
هر جای دنیایی دلم اونجاست (الهه)
عاشق (ندا)
ترفندسرا (مسعود)
هاني چت (عرفان)
بزرگترین سایت خنده ایران (شهرام)
رزمي ها (احمد)
انجمن آريايي ها