گویند روزی دزدی در راهی ، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و
دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ، مال او را حفظ می کند و من دزد
مال او هستم ، نه دزد دین. اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال ، خللی می
یافت ، آن وقت من ، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 21:37 توسط اسحاق |
مرد
مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران
در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد ..
به محض شروع حرکت قطار
پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان
شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس
میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی ،
هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان ، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و
پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵
ساله رفتار میکرد متعجب شده بودند…
ناگهان جوان دوباره با
هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه ، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج
جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران
شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را
بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد ، آب روی من چکید .
زوج جوان دیگر طاقت
نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه
نمیکنید ؟
مرد مسن گفت: ما همین
الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند
ببیند.
نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 21:45 توسط اسحاق |